اشتبـــــــاه رو به تخریب

دلم اندکی آرامش . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 10:15  توسط مامان پارسـا  | 

سلام . . .

سلام دوستای خوبم که منو میخونید . . .

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 8:38  توسط مامان پارسـا  | 

خود کرده را تدبیر نیست . . .

ای کاش هایی در زندگی ام وجود دارند که آرام آرام بی آنکه خودم متوجه بشوم تار و پود وجودم را از بین میبرند


میگویند دنیا جای گذشت است و گذرگاه . . .


ولی گذشت کردن آنقدر ها هم خوب نیست


من پروین . . . مامان پارسـا گذشتم و گذشتم و گذشتم تا به اینجا رسیدم


جائی که خودم هم تکلیف خودم را نمیدانم ، خودم هم نمیدانم چه راهی درست است ؟؟


سوختن و ساختن ؟؟ نه چرا سوختن و ساختن  ؟ فرصت بده شاید اصلاح شد


اصلا خودت را اصلاح کن . . . همه ی اینها را میدانم اما چیزی که هست این غده ی چرکی سرباز کرده


تمام زندگی ام رو گرفته . . . اجازه رشد که نمیدهد هیچ مرا در جا نگه داشته است


آدم های خیلی خوبی در کنارم هستند . . . ولی بندگان خدا آنها هم نمیدانند چکار باید کرد ؟؟


آنها از درد دل من کم و بیش خبردار هستند ، دورادور شاهد من و مشکلات من بوده اند ولی بازهم ترس از


قضاوت دارند


خانواده ی عزیزم ، خواهرم زهره ، مهربانم دوستت دارم خیلی خیلی دوستت دارم


وقتی میبینم کنارمی ولی هرگز من را تشویق به جدائی نمیکنی بهت افتخار میکنم ، همین که اطرافیانم


پلید نیستند برایم یک ارزش است


طاهره ، ای کاش مثل تو عاقل بودم . . . من به توهم افتخار میکنم ، حرفای تو پر از تجربه و انسانیت است


احساس میکنم تو بیشتر از همه مرا میفهمی . . . اون روز که تا مرز مرگ رفتم فقط تورا میخواستم نمیدانم چرا


خیلی دوستت دارم خیلی . . .


زهرای عزیزم ، خواهر مهربونم توکه بینظری و مایه ی نشاط


پدرم . . . پاره ی تنم برای تو چه بنویسم ، الهی بمیرم من اگر کوچکترین ضربه یا قرار است به آبرویت بزنم


دوست دارم بمیرم ، نباشم


من میمیرم برای دستان پینه بسته ات ، چروک های صورتت . . . پدرم ، عزیزم پاره تنم دوستت دارم


مادر . . . مادرم به اندازه ی هیچ کس نمیتوانم درکت کنم چون حس و حالت را میفهمم ، میفهمم مادر بودن


به همان اندازه که لذت بخش است چقدر دردناک است ، پا به پایم اشک میریزی و غصه میخوری


جبران میکنم قول میدهمچ

------------------------------


امروز صبح حس عجیبی داشتم خیلی عجیب ، میخواستم وسایلم را جمع کنم و خودم با پای خودم برگردم


نه بخاطر خودم ، نه بخاطر بابای پارسا فقط و فقط بخاطر پارسا و دلتنگی هایش ، پارسا و خواسته هایش


پارسا و معصومیت هایش  . . .


از رختخواب لند شدم رفتم سمت کمد ، یک لحظه همه چیبز جلوی چشمم اومد


قرآنی که پاره پاره شد . . .  میزی که تکه تکه شد . . .  اشک های مادرم


غصه های پدرم . . .  نبودن پارسا


کبودی های بدنم  . . . زندانی شدن در اتاق


بوی بد گاز . . . 


مسافرت های تلخ ، مهمانی های زجر آور


جمعه های نحس . . .


رها شدن در خیابان و تنها ماندن


روزهای بعد از زایمان


طلاهائی که از دستم چیده شد . . .


گریه های شب تا صبح . . .


میز محاکمه . . .


الهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام !!!! چه روزهای سختی بود ، بی حرمتی ها یی که شنیدم و بازهم سکوت کردم


نمیدانم چرا خفه شدم بودم


خسته ام خیلی خسته


دوستی دارم که این روزها سعی کرده به نوعی کنارم باشه ، راهنمائئیم کنه ، کم و بیش اذیتم کرده ولی اونقدر


خوب بوده که . . . .


همیشه تاکید بر آروم بودن ، خندیدن و . . . ولی اون هم درد منو نمیدونه ، دردی عظیم


رنجش های بزرگ . . . خسته ام از اما ها اگرها ای کاش ها


وکیل : سریعا جهیزیه را مسترد کن ، مهریه را اجرا بگذار !!! من : هرگز !!! به حرمت همان روزهای بد


پدرم : خودت میدانی و خودت     مادرم : دلم نمیخواهد لحظه ای با این آدم زندگی کنی


همکارا : غصه خوردن بسه خودت رو راحت کن !!!!


بقیه : بازم فکر کن


و همچنان معادلات هزار مجهولی ذهن مرا درگیر خود کرده


زندگی من ، عشقس که به ابراهیم داشتم ارزششو داشت بخاطرش بجنگم . . . جنگیدم و جنگیدم


بریدم ، دیگه نمیتونم بجنگم واقعا نمیتونم


پارسای من اونقدر ارزششو داشت که بخاطرش از سلامتیم و زندگیم بزنم و با اون شرایط سخت برگردم و


زندگی کنم ، پارسا هنوز هم ارزشش رو داره اما من کشش ندارم ، هیچ رقمه


فقط و فقط برنامه هایی که برای آیندم دارم منو روی پا نگه داشته ، دلم میخواد برم به سوی آیندم


برای محکم بودنم ، برای مقاوم بودنم لطفا اگه منو خوندید دعا کنید





+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 8:20  توسط مامان پارسـا  |