X
تبلیغات
یواشکی

یواشکی

ممنون!میدونم که وبلاگ بسیار جالبی دارم!

22- بی احساس

 

 

 

 

 

باورکردنی نیست که زبون ما آدمها چقدر مشترکه. جایی که کار میکنم میشه گفت یه سمبلی از جهان همه جور ملیتی توش هست،

سوریه ایی،هندی،سریلانکایی،ایتالیایی،ایرلندی،لهستانی،انگلیسی،مصری،روس و ایرانی و آلمانی. ولی جالبه که وقتی ما دور هم جمع میشیم که بندرت اتفاق میفته، یک حس جالب و صمیمی و مشترک وجود داره بینمون. آدم خنده اش میگیره از دعواها وبکش بکشای که صاحبان قدرت باهم میکنن وقتی که مردم عادی باهم هیچ مشکلی ندارن. خوبیهای هم رو قدر میدونن و در کار هم دخالت نمیکنن. البته آدمهای کمرنگ(که دنبال فضولی در کار دیگرانن)همه جا پیدا میشه اما باور کنید یه چیزی توی این مدت بهم ثابت شده:

۱- درصد نامردی و نارو زدنشون خیلی خیلی کمه

۲- اعتقاد ندارند که دروغ گناه کبیره است! اما دروغ نمیگن! نمیگن!نمیگن!

دیشب همه بعد از کار جمع شده بودیم دور هم برای رفتن یک دوست مالدیوی که با شوهر ایتالیایی اش عازم ایتالیا شد. باورتون نمیشه دلم همچین گرفته که انگار دوست دوران دبیرستانم رو از دست دادم و جالبه اینی که میگن "غربی ها احساس ندارن"مزخرفی بیش نیست. بیا و ببین چه دپی زدن همه!

هرجا هست خدایش بسلامت دارد

هم اونو و هم همه دوستای دوران دبیرستان رو که فقط به زحمت از سه تاشون خبر دارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 21:43  توسط لوئی شونصدم  | 

21-13 به تو!

عجب دنیای عجیبیه. دیشب داشتم فکر میکردم که دو سال پیش سیزده بدر کجا بودم؟ اصلا یاد نیومد ولی یادم اومد که یکسال قبلش با عشق نازنینم که اون موقع فقط دوست و همکار بود و کلی از دوستان رفته بودیم چیتگر، چه ترافیکی و چه شلوغی و چه نهاری و چه بازیهایی! یادش بخیر.

حالا امسال اینجا،با همون دوست همکار...زیر یک سقفیم. هر چی در رفتیم و خواستیم بچسبیم به تنهایی.خدایش نگذاشت.

خونه کوچکی هست پر از حس خوب خواستن و تقسیم همه داشتنها.

و چه خوبه.

چه جوری میشه بد بود با داشتن کسی که همه چی اش رو بخاطر تو گذاشت و گذشت ؟

 این سیزده بدر ، ما باهم" بدر" نرفتیم. اون سرکاره و من دارم درس میخونم.بازم شکرگزاریم که هستیم و هست.

اما گردش این توپ قلقلی که زیر پامونه بسیار عجیبه.

واقعا سال دیگه کجاییم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 21:31  توسط لوئی شونصدم  | 

20- فیلم

 

 

 

 

جفت پاهاش رو جمع کرده بود تو بغلش!

کاملا تو صندلی اش فرو رفته بود...یه سطل پاپ کرن تو بغلش بود که بی تفاوت و با یک حرکت منظم مشت مشت میخورد...زل زده بود به صفحه بزرگ روبروش و منتظر شروع عشق بازی هنری(پادشاه انگلستان) با مری (همسربینوای یک مرد بینوا و دختر یک سر)در صحنه ای از فیلم the other Boleyn girls بود.

دور وبرش پر بود از آدمهای مختلف ، بعضی ها تو تاریکی سینما جیک جیک میکردند..اما هیچکس عشق بازی نمیکرد! یاد سینما بهمن... سینما عصر جدید افتاد...یاد سینما رفتنهای گروهی اشون.. چقدر خوش میگذشت..فقط یکسال از آخرین باری که دسته جمعی سینما رفتن گذشته...پنج نفر از اعضای اون گروه ازدواج کردند در همین فاصله! یکی اشون به خدمت شریف سربازی بعد از اخذ مدرک مهندسی صنایع میپردازد..یکی اشون راهی اتریشه بهمراه نوعروسش! یکی اشون در حال دوندگی اخذ ویزای سوئد برای ادامه تحصیل و یکی اشون هم دلش اینجا برای همه اشون تنگ شده..

از این فکرها اومد بیرون و فهمید که ای بابا صحنه ی فیلم تموم شد که! اینم فیلم صحنه دار در سینما! الان وقت یادآوری سینما عصرجدید بود آخه!!!

ولی از حق نگذریم چه فیلمی بود!

پ.ن. داستان فیلم راجع به دوخواهر مری (عکس بالا) و ان در دوران هنری چهارم پادشاه خوشتیپ! انگلستانه، همسر پادشاه پسر دار نمیشده و دایی این دخترها که در دربار بوده واسه رسیدن به خیالات خودش تصمیم میگیره این دو تا رو بدبخت کنه. ان(عکس پایین) مجرد بوده و به پادشاه پیشنهاد داده میشه، اما هنری از مری خوشش میاد به بهانه کار برای ملکه مری رو به قصر میکشونه و شغلی در دادگاه به شوهرش پیشنهاد میده و به اندازه کافی اونها رو از هم دور نگه میداره، در یک مهمانی به مری میگه : امشب! و مری رو آماده میکنن و ...داستان ادامه دارد با شکستن دل خواهری که از قبل کاندید شده بود و اینها رو ازچشم خواهرش میبینه!مری باردار میشه و ۹ ماه استراحت مطلق! ان برای انتقام وارد میشه با نادیده گرفتن هنری تا جایی که میتونه دلبری میکنه! هنری در دستاش بوده..وادارش میکنه ملکه رو طلاق بده..خواهرش رو با پسری! که بدنیا اورده به Boleyn برگردونه و مقدمات ازدواج خودش و هنری رو آماده میکنه. اما هنوز خودش رو در اختیار هنری قرار نداده..تا هنری بهش ت.ج.ا.و.ز میکنه.این صحنه و صحنه های زایمان که توسط هر دو خواهر بازی شده بی نهایت طبیعی و زیباست!

هنری تمام خواسته های ان رو انجام میده و باهاش ازدواج میکنه اما رفته رفته میلش نسبت به ان کم میشه، تنها راه نجات ان داشتن پسری است اما دختری به نام الیزابت بدنیا میاره...بار دوم حاملگی اش فرزندش سقط میشه و هنری دیگه باهاش نمیخوابه!

ان با مری و برادرش کمک میخواد..به برادرش که بسیار باهم صمیمی بودند التماس میکنه که باهاش بخوابه...! که شاید با داشتن یک پسر بتونه زندگی اش رو حفظ کنه!

برادرش با اشک و اه درمونده تسلیم میشه..باهم به خوابگاه میرن و مری با فریاد و اعتراض ان و قصر رو ترک میکنه..

و همسر برادرش شاهد این داستان بوده و.... 

بقیه اش رو ببینین! منظورم ۵ دقیقه آخر فیلمه!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:31  توسط لوئی شونصدم  | 

19- یکی اینجا دلش میخواد تب کنه

 

 

 

آسمون بعد از یک رگبار کوتاه...یه جوری شسته و رفته به نظر میرسید.

بعد از ۱۳ روز کار و دانشگاه بدون حتی یکروز تعطیلی، نیمساعت زودتر آزادم کردن! این یعنی میتونستم بیام بیرون ! بیام خونه!

نفس کشیدن برام یه معنی دیگه ایی داشت..میتونستم حال و هوای یک زندانی آزاد شده رو درک کنم.

همه تنم درد میکنه. انگار از یک نبرد طولانی برگشته ام...انگار نه انگار که فقط از کار به خونه اومدم.

خونه..

دلم چقدر هوای مادر رو کرده ..خدا میدونه.

دلکم لک زده واسه اینکه بچه بشم.

یکی نازم رو بکشه.

دنیای اطرافم خیلی تلخ و ترش و شوره!! همه اش کار ..همه اش تلاش...

من واقعا دلم میخواد یکی نازم رو بکشه!

دلم چقدر نوازش میخواد..

دوست دارم بیام خونه.  دوست دارم تب کنم.

برم تو حال و هوای گیجی و گنگی خاص تب

بعد هی یکی یکی بیان و بهم سر بزنن.

داداشی هی چکم کنه..

علی و بهی هی سعی کنن بخندونتم..

جینیا کلی حرف برای زدن داره باهام!!!

مامانی برام پلوی نرم و مرغ زعفرونی درست کنه..چون من که سوپ بخور نیستم!(مثه همیشه)

بابایی آخر همه بیاد و بگه خوبی بابا؟ میخوای پاهات رو برات ماساژ بدم؟

 و تازه جر و بحثشون (مثه همیشه) با مامان شروع بشه که بچه تب داره..ماساژ میخواد چیکار؟!

بچه...!

بچه......!

آره دلم میخواد بچه بشم و این دفعه محکم جلوی عمر وایستم.

قوی و سر سخت..بعد دیگه بهش اجازه نمیدم رشد کنه!

میخوام تا ته بچگی زنده باشم و بس.

اینهمه جون کندن و زدن و خوردن و رفتن و آمدن و خوردن و خوابیدن و ..........! واسه چی؟ آخرش که چی؟

همه میگن کودک درونتون رو فراموش نکنید. اجازه بدید به خواسته هاش برسه تا زندگی اتون دلچسب تر بشه. اما من اصلا بزرگتری در درونم نمیبینم که بخوام از این کودک تفکیکش کنم.

هرچی هست فشارهایی که یه بچه باید تحملش کنه.

و همه از دور میشنون و میبینن و به به و چه چه که چه زن قویی! چه اراده ایی! احسنت!

کدوم زن؟

هرچی هست کاره دختر بچه ی ۶ ساله ای است که دلش میخواد تب کنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:34  توسط لوئی شونصدم  | 

18-لوئی آشپزی میکند

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام ، این یکی از غذاهای ساده و خوشمزه انگلیسیه که توی یکی از کلاسهامون دزستش کردم و امتیاز خوبی هم گرفتم!راستش من از طعمش خوشم اومد و خیلی با طعمی که ما ایرانی ها میپسندیم فرق نمیکنه. دستور پختش رو براتون میزارم. امیدوارم خوشتون بیاد.

 

                                                     

مواد لازم:

1.       گوشت گوساله(chops  که از گردن گوساله بدست میاد(شکل بالا )---900گرم

2.       قلوه گوسفند – 3 عدد

3.       سیب زمینی حلقه حلقه شده ( به شکل چیپس اما نه نازک، سایز متوسط) –450 گرم

4.       پیاز متوسط – 2 عدد

5.       آرد سفید – 1 قاشق غذاخوری

6.       آب مرغ یا گوشت –2 لیوان

7.       برگ بوی خشک – 2تا برگ

8.       آویشن –1برگ

9.       کره – 2 قاشق غذاخوری

10.   روغن – 2 قاشق غذاخوری

11.   نمک و فلفل به میزان لازم

 

نحوه پخت:

1.       تکه های چربی گوشت  رو ازش بگیریدو با دستمال آشپزخونه خوب خشکش کنید.

2.       اوون رو با این درجه: 170C/325F/Gas3 روشن کنید تا خوب گرم بشه.

3.       در یک تابه بزرگ روغن و نصفی از کره رو بریزید و گوشت رو (دو تا سه تکه) اضافه کنید تا سرخ بشه.

4.       گوشتها رو انقدر تفت بدهید تا قهو ه ای رنگ بشه.

5.       بعد از تفت دادن اونها رو بریزید در یک ظرف پیرکس.(ترجیحا شکل قابلمه باشه بهتره!)

6.       حالا قلوه ها رو سرخ کنید و بعد از سرخ شدن به گوشت اضافه کنید.

7.       بقیه کره رو به تابه اضافه کنید و پیازها رو سرخ کنید .

8.       آرد و یکمی تفت بدهید و آب مرغ ( یا آب گوشت ) رو بهش اضافه کنید در صورتی که هیچکدوم رو نداشتید، گالینابلانکا هم جواب میده، فقط حواستون به نمک باشه که غذاتون شور نشه!

9.       حالا این سس رو بچشید و به اندازه لازم بهش نمک اضافه کنید و فلفل سیاه.

10.   سس رو گرم کنید تا به نقطه جوش برسه.

11.   سپس سس رو به ظرف حاوی گوشت و قلوه اضافه کنید.

12.   حالا سیب زمینی هایی رو که حلقه حلقه آماده کرده بودین روی ظرف بچینید ، به شکلی که لبه هر کدوم روی دیگری قرار بگیره.

13.   یه کمی نمک روی سیب ها بریزید و یکبار با قلم روشون کره بمالید.

14.   حالا برگبوی خشک و آویشن رو بگذارید روی باقی مواد.

15.   درب ظرف رو بگذارید، اگر درب نداره از فویل استفاده کنید. ظرف رو داخل فر یا oven بگذارید و و درجه اون رو به 220C/420F/Gas 7   تغییر بدهید.

16.   15 دقیقه آخر در زمان پخت، در ظرف رو برداریدو روی سیب زمینی هارو با براش کره بمالید تا خوب برشته بشوند.

17.   بعد از پخت ،ظرف رو از فر خارج کنید و برگبو و آویشن رو قبل ار سرو غذا ازش بردارید.

نوش جان کنید.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 20:14  توسط لوئی شونصدم  | 

17- عشقولانه

 

 

گویند که امروز روز عشاق و دلدادگان و زوجین و دوستان و فامیل و اقوام است.

من امروز رو به همه دل خسته ها تبریک میگم!

اونایی که دربدر یه عشق راستکی! حاضرن جونشونم بدن.

اونایی که هر چی دارن و هر چی بدست میارن.. بازم ته دلشون جای یک انرژی عظیم تهی است!

اونایی که میدون عشق چیه

و اونایی که نمیدونن چیه!

اونایی که آرزو و حسرت دارن

 و اونایی که اراده و انگیزه دارن

حالا هرچی.

من امیدوارم روز و شب خوبی برای همه اتون باشه

 و امیدوارم ولنتاین دیگه که یه جور نماد عشقولانه بازی و این حرفهاست..

 یا با کسی باشید که لیاقت همدیگه رو دارین یا اصلا هیچ مترسکی درو و برتون نباشه 

 و با خودش حال کنین!

بهتره نه؟

خب. اینم دل کوچیک ما.                         Heart Shell 

تقدیم دوستان. حالا اگه کاری باهام داشتین ..میدونین کجا پیدام کنین نه؟

 

پ.ن۱. بخاطر روز متفاوتی که برام ساختی ازت ممنونم.  

پ.ن۲. به مترسک جیگر طلا: با شما نبودما.واژه بهتری واسه کسی که میخ تو زندگی یکی دیگه وای میسته پیدا نکردم.
 
Eyebrow 




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:25  توسط لوئی شونصدم 

16- غم تعطیل است(قسمت اول)

ای خدا...

چی بگم و از کجا بگم؟

یه دوست عزیزی گفت که بابا ریتمشو شاد کن.

در و دیوارش رو سیاه نکن.

میخواستم بگم بابا آخه چه جوری بندری بزنیم وقتی یه جورایی سازم کوک نیست.

بعد دیدم اااه! خب راست میگه! چه مرگته؟ اون گیر فلسفی ات رو بزاری کنار دیگه دردت چیه؟

خدا رو شکر سالم و سلامت و شنگول و منگول و حبه انگور.. بابا باز کنید منم مادرتون!

آره از این حرفها با خودم زدم و تصمیم گرفتم آنچه گذشتی را راه بیاندازم و همچین بزنم به طبل بیعاری.

خلاصه اول یه درخواست مرخصی واسه غم نوشتم و تا اطلاع ثانوی مرخصی بی حقوق گرفتم و قرار گذاشتم دردی هم اگر بود که درد دگران است بیشتر اوقات! به طنز و خنده بنگارم!

آری.

حالا داشته باش چه خبرا که نشده حالا!

 

دریک روز کاملا آفتابی که آسمون صاف صاف بود... Snowy House 

 خانوم قصه ما داشت به مدرسه میرفت. که یکدفعه یک نامه خیلی عاشقانه دریافت کرد.

نه توی راه مدرسه ها. نه. توی پله های خونه اش، صاحبخونه اش گذارده بودش اونجا.

خانومه نامه رو خوند و کلی احساساتی شد!!

Belly LaughROTFLLaughing 1

 و بعد چند وقت کسی که نامه داده بود(دوست جون) اومد به دیدن خانومه.

خانومه رفت فرودگاه   Australia و  دوست جونش رو دید و کلی ابراز خشنودی کرد اما حواسش بود که نشون نده که یکمی!!!!!! خوشحاله ها!Rocking HappyRolly 1Raise The Roof      همه اش یکمی..!

 


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 3:38  توسط لوئی شونصدم  | 

15- هیس

همه چیز یه شکل دیگه..یه رنگ دیگه یه جور دیگه اس

یکی توی دلم فقط بهم میگه هیس!

هیس...

هیچی نگو.کاری نکن.گوش کن.هیس.گوش کن.

آدمها لباس زیاد دارن...

روهمدیگه تن میکنن

هیچی نگو. بزار یکی یکی لباساشون رو بکنن.

بزار برسه به آخری. اگه تو خیلی خوش شانس باشی.آخرش اینه که لباس واقعی اشون رو ببینی.

پس هیس.

هیچی نگو. هیس تا من بهت بگم.

ساکت باش و گوش کن. گوش کن و تماشا کن.

هیس...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:23  توسط لوئی شونصدم  | 

14. دلم

 

 

 

 

 

 

دلم از این دنیا بدجوری گرفته.

دلم بدجوری از این دنیا گرفته.

از این دنیا دلم بدجوری گرفته.

بدجوری دلم از این دنیا گرفته.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 22:50  توسط لوئی شونصدم  | 

13. عزیز دلمی

اگه بدونین چند تا مطلب نصفه نیمه دارم..

اگه بدونین چقدر حوصله نوشتن ندارم..اصلا انگار دستم نمیره بسمت نوشتن..شاید هم مال اینجاست؟

به اون کلبه خرابه عادت کرده بودم..اینجا انگار خونه یکی دیگه است.یه جوری معذبم.

بهرحال تنها دلیل نوشتنم الان تشکر و دست بوسی از خواهر کوچولوی عزیزمه که کلی منو شرمنده کرده و کلی خالی راجع به من بسته و ازم تعریف کرده و  از این حرفها! کلی برام نوشته فکر کنم خیلی خیلی دلش برام تنگ شده که اینقدر منو شرمنده کرده.

لازم نیست که یادآوری کنم که چقدر دوست دارم..ها؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 12:56  توسط لوئی شونصدم  |